عقاید یک فرد بیخیال

کم کم دارم به این نتیجه میرسم نوشتن استعداد نمیخواد فقط یه دل پر میخواد

اینو بگم که اشتباه نشه

  • ۱۱:۰۴

دوستان اگه از سمت این وبلاگ کامنتی نمیذارم دلیل داره، یه وقت با خودتون فکر نکنید خودخواهم یا چیز دیگه ای


من یه وبلاگ دیگه دارم که با اون وبلاگ دنبالتون میکنم، مطالبتون رو میخونم و کامنت هم میزارم

  • ۵۵

جزای یه شب دیر برگشتن

  • ۱۹:۲۳

و من الان تو خونه زندونیم://

دیشب ساعتای 3 و نیم بود که برگشتم خونه

حالا میخوام برم بوتیک بعدشم برم پیش پسر خالم(زیاد ازش براتون گفتم دیگه تقریبا ازش میدونین)

حاضر شدم...خواستم برم که مامان اومد سمتم نگاهی بهم انداخت و گفت: کجا میری؟

من: بوتیک:/

مامان: این وقت شب؟

ــ مامان من همیشه 6 میرفتم 11 برمیگشتم بعد الان میگی این وقت شب

+ کی برمیگردی؟

ــ شاید برنگردم

+ یعنی چی که برنمیگردی... سه نقطه میخوای دقم بدی هان؟؟

ــ نه نه مامان ببخشید... میخواستم برم پیش h واسه همین شاید برنگشتم

+ خودم با h حرف میزنم تو زود بیا خونه

ــ اصلا نمیرم

برگشتم تو اتاقم://

 

نمیدونم چرا امروز اینجوری شده... حالا اینا همه به کنار از صب همش داره بهم میرسه (رسیدن که چه عرض کنم) همش چای سبز و اسفناج و برگ چغندر و آجیل و پرتقال و لیمو و انار به خوردم میده و همه اینا هم واسه ترک اعتیاده:///

فقط یه شب بیخبرش گذاشتم

  • ۳

عشق 5 ساله من

  • ۲۰:۲۹

امروز بعد دو ماه باز عشقم اومد بوتیک (منحرف نشین این فرق میکنه) یه پسر تقریبا تو سنای خودم سالی دو سه بار میاد بوتیک حالا خودش عشق نیستا اونی که همراهشه

یه دختر 5 ساله تپلی خوشگل، اولین سالی که اومد تو مغازه دل منو برد... انقدر قشنگه که حد نداره

تا اومدن میخواستم برم ماچش کنم... با داداشش دست دادم و رو بهش گفتم: ببینم حال عسل خانوم ما چطوره؟

عسل اونموقع تازه متوجهم شد و دوید سمتم... محکم بغلش کردم و گذاشتمش روی میز یذره چاق تر شده بود سخت میشد بلندش کرد... عسلو از دخترای فامیل حتی ساحل بیشتر دوست داشتم

لپشو کشیدم و گفتم خب عسل خانوم ما چند سالش شده

  • ۱۴

بعد 6 روز

  • ۰۷:۵۹

برم سر کار یعنی؟؟

شما چی میگین؟؟

از سه شنبه نرفتم...

الانم یذره دیر شده

آقای«ش» همکارم پریروز اومده بود در خونه... کی فکرشو میکرد من از بوتیک برسم به همچین شرکتی که همکارم بابت نیومدنم نگران بشه بیاد خونمون، الان سیمین بود کلی زنگ میزد که بیا کلی مشتری اومده

همینجا بهتره

ولی خب فعلا نمیتونم بوتیکو ولش کنم شبا میرم اونجا

یجورایی وقت سر خاروندنم ندارم

مامان هم که خوشحاله یجورایی خودمو سرگرم کردم

  • ۱۲

20 سالش شد

  • ۲۲:۳۱

سخته بعد 15 سال یهو دیگه نداشته باشیش... سخته توی 20 سالگی چیزیو که از خودت برات عزیزتره از دست بدی... واسه چی؟؟ بخاطر یه ماست؟؟

چند ساله هیچکدوممون ماست نمیخوریم

سخته مامانت وقتی ماست ببینه بزنه زیر گریه و خودتم حالت بد بشه ولی با این حال سعی کنی حال مادرتو خوب کنی...

سخته نتونی حقتو بگیری و یکی راست راست بچرخه تو شهر (با خودم میگم شاید عذاب وجدان داره، تو از کجا میدونی؟؟) با این افکار آروم میگیرم...

امشب نشسته بودم رو به روی کیک که دو تا شمع روش بود(20) آره 5 سال گذشت دلی... 5 سال بی تو گذشت و روز به روزش برام جهنم بود... میدونی با نبودت چی به روزمون آوردی...

بابا هنوز نیومده خونه... مامانم تو اتاقشه، هممون از صب تا حالا دپ شدیم...

5 سال پیش درست همینجا رو به روم نشسته بودی، میخندیدی، شمعو فوت کردی و گفتی: آرزوی بلندم: اول سلامتی همه خصوصا مامان، بابا و محمد... بعدش از خدا میخوام هیچکس بی پدر و مادر نمونه و همینطور بدون یه داداش قشنگ و خوشتیپ و مهربون

یادمه ازت پرسیدم آرزوی از ته دلت چی بود... گفتی نمیگم... دلی ببخشید ولی دفترتو خوندم

«خدایا بزرگترین آرزوم اینه داداشیم موفق بشه... سربازی نره و دامادم نشه... خدایا محمدو اذیت نکن... راستی خدا حواست به منم هست میدونی چقدر ر**** رو دوست دارم یه کاری کن اونم منو بخواد»

دلی من نرفتم سربازی... دامادم نشدم.... حالا برگرد.... دلی بدون تو دارم اذیت میشم، دیگه نمیتونم... چرا رفتی؟ تو که بی معرفت نبودی... چرا کنارم نموندی؟ چرا نیستی وقتی ناراحتم بپری بغلم و با لوس بازیایی که همشونم شیرینه شادم کنی؟ چرا مهندس شدنمو ندیدی؟؟ چرا موفق شدنمو ندیدی؟ دلی تو که نامرد نبودی پس چرا تنهام گذاشتی؟؟

شمعا رو خودم فوت کردم و کیکو هم همونجا تو الاچیق پارک ولش کردم...

 

دلم برات تنگ شده، واسه خودت، واسه وجودت، واسه اون عطرت واسه حس شدنت تو خونه واسه غر زدنت واسه داداشی گفتنات واسه اون شادی

دلم میخواد باز بیای تو اتاقم و بگی: محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمد!!!!!!! وای که تو چقدر شلخته ای

لباسامو جمع کنی بندازیشون تو لباسشویی، لباسای کمدمو تا کنی بزاری توش و اتاقمو برق بندازی... کجایی ببینی اتاقم مرتب مرتبه کجایی؟؟ کجایی ببینی بعد تو چی تو دستم گرفتم ببین چی دستمه... آره فندکه...میخوام باهاش چیکار کنم؟؟ نخ سیگارو پرت کردم تو جوب... تو داری میبینی مگه نه؟؟ چطور میتونم سیگار بکشم؟؟ سیگار بکشم نفست میگیره، مثه وقتی 18 سالم بود سیگارو تو دستم دیدی چقدر گریه کردی الانم ناراحت میشی... نمیکشم... دیگه با «عین» هم حرف نمیزنم خب.. تو فقط بیا و دنیامو عوض کن... چقدر الکی بخندم... مامان چقدر الکی بگه چیزیم نیست... بابا چقدر غصه بریزه تو خودش

میدونی چند ساله صدای خندت تو خونه نپیچیده... میدونی من و بابا بزور تونستیم مامانو راضی کنیم در اتاقت قفل باش؟؟ میدونی با نبودت هممون فقط داریم حرکت میکنیم... دلی «ر» بهم گفت درست اونم یه روز بعد چهلمت گفت... آره گفت که دوست داشته و حاضر بوده برات بمیره و تو میگفتی اون منو نمیخواد... نه اون میخوادت، امروز دیدمش اونم بی تاب بود حالش بد بود بهم گفت هنوز فراموشت نکرده هنوز نمیتونه خودشو راضی کنه با کس دیگه ای باشه... باید میزدم تو دهنش ولی نزدم چون دوسش داشتی......... هیچی بهش نگفتم دید حالم بده بزور جلوی خودشو گرفت و رفت... مگه همینو نمیخواستی... مگه نمیگفتی اگه اون واسه من نشد حق نداره واسه کس دیگه ای بشه بیا ببین «ر» فقط تورو میخواد

دوستتو چند وقت پیش دیدم تا منو دید زد زیر گریه و گفت: باید باهات میومد... نباید تنهایی میفرستادتت بری ماست بخری... گفت چیپس بدون ماست با تو خیلی بهتر از چیپس با ماست بدون توئه

9 ماه پیش حمید میزد تو صورتم و میگفت اون دیگه رفته بلند شو... ولی من میدونم تو هنوزم اینجایی مگه نه

تو ماشین نشستم .. آخرین جایی که دیدمت رو صندلی همین ماشین بود، خودم رسوندمت موسسه زبان، گونمو بوسیدی و رفتی

دستمو میذارم رو گونم... آره هنوز گرماشو حس میکنم، هنوز ماشینو عوض نکردم... آخه بوی تورو میده... سپرش رنگ خورده ولی من عوضش نمیکنم... هیچوقت این کارو نمیکنم... بدون تو نمیتونم... یادمه وقتی میخواستم این ماشینو بخرم خودت باهام اومدی نمایشگاه... چشات با دیدن ماشین برق زد، دوتایی سوار ماشین شدیم، تو هی روی صندلی بالا پایین میپریدی و میگفتی: نرمه نرمه

میون همه اشکام لبخند زدم... لبخند زدم؟ آره لبخند زدم... الان بودی انگشتاتو فرو میکردی تو چالای گونم... انگشتاتو کم دارم دلی

دلی میدونم مامان رفته تو اتاقت میدونم هر وقت تنها میشه این کارو میکنه

بهت قول داده بودم 18 سالت شد واست لپ تاپ بخرم دوساله خریدمش و گذاشتمش تو اتاقت بیا ببین واسه تو خریدم سر قولم بودم بیا بازش کن و ازون ذوقای قشنگتو براش بکن... میدونی با پول خودم خریدمش هیچی از بابا نگرفتم... بهت قول داده بودم...

به نبودت عادت نکردم نمیتونم... عزیز گفت باهات شوخی کرده که گفته تو و حمید بهم میاین... گفت شوخی کرده... برگرد... حمید گفت تو خواهرش بودی.... اصلا حمید غلط میکنه تو رو بخواد... تو فقط واسه منی......... باشه یذره هم واسه اون «ر» بی معرفت... خب خب با معرفت... خواهرم چه زود عاشق شد... دلی میدونی نمیتونم... تو که حاضر نبودی حتی یه خارم تو پام بره... حالا بیا ببین چجوری دارم بخاطرت زار میزنم... امشبو چجوری تموم کنم؟ چجوری سرش کنم؟

 

بعدا نوشت: دارم تو حیاط واسه خودم میچرخم بابا 15 دقیقه پیش اومد سعی میکرد لبخند بزنه ولی همش الکی بود، چشای قرمزش همه چیو میگفت... بابام قوی تر از این حرفا بود که... سخته خورد شدن باباتو ببینی... نمیخوام برم تو خونه... اونجا خیلی جوش سنگینه..

امروز تولد خواهرمه 20 سالش شده... دلم واسش تنگه شده... یعنی میشه همه این 5 سال خواب باشه میشه بیدار بشم ببینم ساعت هشته و باید برم موسسه دنبالش

  • ۲۳

شرکت نوشت

  • ۰۹:۴۵

دیروز اولین روز کاریم بود (به صورت تخصصی)

یه اتاق واسه دو نفر بود، خداروشکر همکارم خیلی آدم خوبی بود... دیروز از 5 ساعت 4 ساعتش خوش و بش بود و چای پشت چای، شیرینی هم تازه

چون تقریبا تو سنای خودم بود باهم مچ شدیم، امشبم قراره بریم شام بیرون

الان تو شرکتم... راحت راحت، صندلی چرخ دار... شیرینی و چای روی میز.... دستا هم روی کیبورد.... چی از این بهتر... ولی آقای «الف» (همکارم) میگفت هفته اول اینجوریه از هفته بعد بکوب باید کار کنی الکی که استخدام نشدی... ولی فعلا یذره با محیط آشنا شو

  • ۱۵

مزخرف

  • ۱۸:۰۷

شوهر عمه ها دقیقا چه نقشی تو جامعه دارن؟؟

دیشب از اول مهمونی زوم کرده بود رو من یعنی یه چیزایی میگفت دلم میخواست بزنم خفش کنم خودشم میخندید

  • ۲۸

برنجه که به باد رفت اینم که دیگه نگم براتون

  • ۱۴:۵۱

گفتم که پدر مادر گرام رفتن سفر، الان 20 روزی میشه که رفتن و فکر میکنم تا 31 ام برنگردن...

  • ۲۳

من و فسقل

  • ۱۵:۴۴

شهریور رسیده و خانواده محترم باز رفتن سفر اونم بدون من://

واسه اینکه همیشه شام فست فود نخورم خاله کوچیکم دیشب شام مهمونم کرد خونشون

تا رفتم دختر خاله ی 6 سالم اومد چسبید به پام... موهاشو خرگوشی بسته بود

روی زانوهام نشستم و بغلش کردم... خیلی سنگین شده بود

  • ۴۱

خدایا خودت هوامو داشته باش

  • ۱۲:۰۱

بعد دوروز میخوام برم ملاقاتش(دوستمو میگم، پیرو پست قبل)، خدا بخیر کنه

البته اینطور که خودش میگفت، مامانشو(خالم) دک کرده که من دوباره برم پیشش، واقعا اونجا بهتر از خونمونه، هنوز دسته جدید نخریدم، مامانا که نه بهتره بگم خواهرا مثه همن

+مامان فدات شم، ببخشید

  • ۱۷

شکر شکر

  • ۱۵:۳۷

فقط میتونم بگم خدایا شکرت

 

نمیدونی چقدر خوشحالم که باز با حال خوب برگشتی، به امید مرخصیت، ویلچر نشینی خوبه؟؟

  • ۲۳
۱ ۲
زندگی بی دغدغه همین...
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan